تبليغاتX
جابر تنها

جابر تنها

دوستت دارم

Hosted by Tinypic.com

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:40  توسط جابر نيك بخش  | 

انتظار

شعر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:30  توسط جابر نيك بخش  | 

او وجود ابد ذهن تو است

 

 

قلب من

باز مثل هر شب مثل هر روز پی پاسخ می گردم ،

پی پاسخی روشن که کند مرا آزاد از غم

مگر او کیست ؟ مگر او چیست ؟ از کجا آمده است ؟

که در این دفتر من شده است یاد او لبریز .

پاسخ آورد قلمم : او وجود ابد ذهن تو است

گفتمش : که چرا این شده ام ،

که چرا او نرود از یادم

که چرا ذهن من از او نتوان گشت تهی ؟

پاسخم داد چنین : رود از ذهن تو بیرون . می شود ذهن تو خالی .

گفتمش : کی شود این سفرش ، به کجا او مقصدش ، چه شود آخر این کار .

پاسخ آورد قلمم : می نشیند به دلت ، می نشیند به دلت .

به جنون می کشدت آخر این کار .!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 9:25  توسط جابر نيك بخش  | 

عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:34  توسط جابر نيك بخش  | 

و خداوند عشق را آفرید

                                       

                        

          

 

و خداوند آدم را آفرید

و خواست عشق بیافریند که تو را آفرید ...

 

مهربانیت را سپاس ...

دنیا تمام زیباییش را وام دار توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط جابر نيك بخش  | 

کلاس تاریک من

بچه ها می رفتند .

خانزمانی می آمد .                                    

جابر تنها .  آه...!

کنار تخته ی کلاس خموش می پژمرد .

کلاس چه خلوت بود .

ای ستاره ی یکشنبه های انزوای من

با دو دست مهربان خود چه می کنی؟

ای ....... من ، برخیز و با من به کلاس بازگرد .

تا پر کنیم دفتر خالی از مهر مرا . 

من با خاطره  ...... دور . مانده ام سرگرم در این زمستان سرد .

من در این سوی کلاس

مانده ام تنها با خویش

عشق او خاطره ی دوری نیست .

و لبم می گوید: وه چه دور است و چه نزدیک به من

من تنها در کلاس

بی صدا می گریم

می کشم آهی لب می بندم :

وه چه دوری و چه نزدیک به من.

بلور نازک اشک

می چکد بر دفترم

وه چه دوری چه نزدیک به من.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:46  توسط جابر نيك بخش  | 

حداد عرفانی را شناختم

به جای آوردم او را . هان

حداد است .

همان حداد بیچاره

او که روزی برگه ی ترویج مرا دید

و در کلاس فریاد زد

همکلاسیها ، ای موسی  ، ای افرا ،

مهدی ، آلبرت ، جابر

من بلد نیستم ، من نادانم

و سخن ها بسیار گفت

اما پاسخ نشنفت

و چون دیوانگان فریاد می زد :آی !

و می افتاد و بر می خواست ، گریان نعره می زد باز :

موسی ، افرا ، آلبرت ، جابر ، اما آنها خاموش !!

همان حداد است . آری که دیگر سالها ی سال همین ترم مانده است.. مشروط!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:35  توسط جابر نيك بخش  | 

حداد اعدام خواهد شد

حق با شماست

 

من هیچ گاه در امتحان جرات نکرده ام که

 

در برگه دیگری بنگرم

 

 و آنقدر ترسیدم که هیچ چیز ترس مرا

 

دیگر ثابت نمی کند.آه...!

 

آیا صدا ی حداد را که در کنار من تقلب می زد

 

و به سوی ۲۰ می گریخت شنیده اید ؟

 

من فکر می کنم که حداد نامرد است .

 

و کلاس چه ساکت بود و من در سرار ساعات کلاس جز

 

با وز وز حداد و چهره رنگ پریده افرا با هیچ چیز رو برو

 

نشده ام .

 

افسوس که من برگه را داده ام و کلاس هنوز ادامه وز وز

 

حداد است !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:23  توسط جابر نيك بخش  | 

چرا توقف کنم؟

چرا توقف کنم؟

بچه های شیلات به جستجوی کلاس رفته اند .

حداد هست !

افرا هست !

من هستم !

الیاسی هم است !

چرا توقف کنم؟

استاد کوشا همه را خواهد کشت .

و تنها صداست که می ماند !

حداد خواهد مرد !

حداد کیست ؟

چه می تواند باشد حداد ؟

جز جای تخم ریزی حشرات فاسد !!

افکار حداد را جنازه های باد کرده رقم می زنند !.

طبیعی است که مغز حداد می پوسد !.

چرا توقف کنم؟

الیاسی بلند در پشت درخت فقدان کوتاهیش را پنهان کرده است!!

و آلبرت .... آه !!!!!

وقتی که آلبرت سخن میگوید :

چرا توقف کنم؟

سخن آلبرت اندیشه های حقیر را نجات نخواهد داد .

من از نژاد درختانم صحبت کردن با آلبرت ملولم می کند .

افرا که مرده بود به من پند داد که لبخند را به خاطر بسپارم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:44  توسط جابر نيك بخش  | 

كلاس مهربون

؟ ؟ ؟  مهربان درکلاس بامن غریبه است و من تنها می مانم .

چشمان پر از پرسش بی پاسخ او بامن غریبه است و من تنها می مانم.

دستهای لبریز  از مهربانی اوبامن غریبه است و من تنها می مانم .

و من به عشق او لحظه های بی حوصله گی را اندازه می گیرم .

تاشب چادر زیبای سکوت را بر سر دشت بکاشند.

و چهره مهربانش  را به اتاقم بیاورد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:30  توسط جابر نيك بخش  |